تبليغاتX
یاد ایام

یاد ایام

بلاخره تموم شد!!!

این درس نحس انتقال جرم بلاخره پروژه اش هم ارائه دادیم تموم شد!!! 

آخ که چقدر خوبه!

فقط افسوس میخورم که روز مادر خونه نیستم!

اما واسه مامانم یه سوپرایز  خیلی خوب دارم!!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:14 توسط شیدا| |

بلاخره این میانترم مسخره ی حرارت هم تموم شد، بماند که از همون اول هم انگیزه ی درست خوندن این درسو با این استاد نداشتم اما خب خوب گذشت.

یعنی واسه ی من ۶۰-۷۰ اینم بسه!

فردا باز از اون روزهای محشره که بیتاب رسیدنشونم!

ایشاا... که خوش میره!

(۳تا ارائه و یه میان دیگه دارم اما شاد شادم!!!!)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:25 توسط شیدا| |

دیگه دلتنگی هام رو حتی اینجا هم نمیارم.

دیگه داد و فریادم رو از نفهمیه خیلی هارو اینجاهم نمی گم!

وقتی امروز تو وب آیور خوندم استادش رو به چه دلیلی اخراج کردن موندم! از رفتنش ترسیدن؟ به قول مریمی دست پیش رو گرفتن که....

درسهای نداده و پیچوندنای  مسخره، نگاه درمونده ی دانشجویی که استاد نداره، نگاهی اونی که یه عالمه سوال داره و من وقت جوابش رو ندارم...

چقدر از دانشگاه های این مملکت داره بدم میاد. کجاست دانشگاه سالهای ۸۵~۸۶؟ اونجایی که منو عاشق کرد؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:52 توسط شیدا| |

فقط واسه بعضی ها این پست رو میذارم...

رمز:اسمی تو مخاطبین گوشی تو...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 22:50 توسط شیدا| |

تا حالا از دوری نالیدم؟

یادم نمی یاد؛ اما این روزها عجیب داره بهم سخت میگذره.

ولش کن نمی هوام ازش حرف بزنم.

از روز سر شکون من چند روز گذشته؛ حس نوشتن نداشتم تو این روزها!!!!

کلی اتفاق خنده دار و جالب هم افتاده. از تصمیم دوچرخه سواریه هر شب ما تا تهدیگ طلاییه مریمی که نشون داد وقت شوهردادنشه بلاخره.

امشب موقع دوچرخه سواری یه مصدوم داشتیم که اگه بخوام بدجنس باشم تقصیر خودش بود.

می دونی آدمی که با خودش لجبازی کنه و بخواد حرفش رو پیش ببره همینه. اون که نمیخواست 15دقیقه منتظر دوچرخه سالمها بمونه که مبادا وقتش حیف نشه؛ با دوچرخه ای که ترمز نداشت تو سرپایینی داشت دوچرخه بازی یاد میگرفت!!!!!

افتادن همانا و الان 2ساعته با بچه ها بیمارستان واسه عکس گرفتن رفتن همان!!!

می دونی وقتی بیدقتی کار دستت میده بنظرم حداقل مزاحم دیگران نشو! ایشاا... که چیزی نباشه اما نگرانمون کرده!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:5 توسط شیدا| |

امروز داشتم کار دست خودم می دادم!!!

نزدیک بود سرم رو بشکونم!

الان یه سردرد بد و به بریدگی سر برام مونده!

امروز خیلی ها حالم رو پرسیدن، مریمی هم دعوام کرد چرا همون موقع بهش زنگ نزدم.

....

حس نوشتم ندارم، بعد میگم برات

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 0:12 توسط شیدا| |

شده بگم هوارتا دوستت دارم،

اما این روزا میگم بی تو نمی تونم.

آره عزیزم ، عاشقم من، عاشق تک تک لحظه های با تو بودن.

...

اینا تموم حرففهاییه که تو می دونی و من هر شب با رویاشون می خوابم.

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 23:7 توسط شیدا|

باز دو روز تهران بودم، این روزها با همه ی کوتاهیشون پر از زیباترین لحظه هامه، پر از اولین ها!!!

اما این سری جدای از همه ی قشنگی ها برای من ،کلی تلخی هم تو تهران دیدم!

دختری که با لیسانس جامعه شناسی تربیت مدرس تو خونه ها کار میکرد. پیرمردی که با اون سن تو ترمینال ، تو سرمای صبح با یه کفیه پلاستیکی و یه بند یه دمپایی ساخته بود...

کلی بچه ی گل فروش و حاجی فیروز دیدم...

حس تهی بودن داشتم.

حس سرمایی تو تنم بود که گرمای دستات رو فریاد میکرد.

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 20:33 توسط شیدا| |

گفتم: ساکتی؟!

گفت:...

گفتم:نکن، دلتنگ میشم!!!

گفت:...

گفتم: شوخیه؟

گفت:...


صدای آهنگ محبوبم اومد،

گفتم:سلام علیکم!!!

-:...

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 22:54 توسط شیدا|

نشستی خوابگاه،

تو فکر چیزیایی هستی که از دست میدی، لحظه هایی که باید باشی و تو فقط الان باید از دور نظاره شون کنی،

کسایی که دوست داری باشون همراه باشی اما نیستی، حتی اونایی که دوستاتن و تو فقط بخاطر کلی خاطره دوست داری تو شادیشون سهیم باشی...

تو فکر کارایی هستی که باید باشی تا پیش برن یا ...

میای ۳۰۸، بازم کلی شوخی و خنده همش تحت یه مضمون، نمی دونی دوست داری همرنگ شوخیاشون بشی یا نه.. همش گیجی به خاطر چیزی که باید تو این روزا می بود و نیست.

از دور بودن از همه خسته ام، از فریاد زدن چیزیایی که بهشون نیاز دارم خسته ام.

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 13:0 توسط شیدا| |