تبليغاتX
یاد ایام

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیستَ
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

"قیصر امین پور"

 

نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388  توسط شیوا  | 


دیروز عاشورا...

من دختری از شهر هزار ملت...

منی که طاقت دیدن گوسفند قربانی را ندارم...

باز همان سوال قدیمی که اگر بودم...

یعنی من نیز جزو گروه ...

این همه عذادار و حسینی تنها...


عکسها مال اوناییه که از شهر گرفتم تو روز عاشورا شاید...

این همه عذادار و یک لبیک...

 

 

 

نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388  توسط شیوا  | 


ديدي اي دل غم ِ عشـق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبـر و با يار ِ وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس ِ جادو که چه بازي انگيخت

آه از آن مست که با مردم ِهشيار چه کرد؟ 

اشک ِ من رنگ ِ شفق يافت ز بي مهري يار

طالع ِ بي شفقت بين که درين کار چه کرد؟ 

برقي از منـزل ِ ليلـي بدرخشيـد سحر

وه که با خرمن ِمجنـون ِ دل افگارچه کرد؟ 

ساقيـا جام ِ مِيَـم ده که نگارنده ي غيب

نيست معلوم که درپرده ي اسرارچه کرد؟ 

آن که پُـر نقش زد اين دايره ي مينـائي

کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد؟ 

فکر ِعشق،آتش ِ غم،در دل ِحافظ زد و سوخت

يـار ِديرينـه ببينيد که با يار چـه کرد؟

نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388  توسط شیوا  | 


چند قلب را شکسته ایم؟

چند صدای بسته را؟

چند قلب را شکسته ایم؟

چند صدای بسته را؟

می روم و می روی

و آنکه همچنان در ایستگاه مانده است

قلبهای خسته است

نگاه می کنی به من

که چنان دور می شوم

نگاه می کنم به تو چه ساده عابر می شوی

و هیهات از حرفهای معلق در هوا

نه تو گوش می کنی

نه من نیوش

...

سالها می گذرد

بزرگ گشته ایم

من شادم از نشنیدنت

تو شادی از...

واقعا شادی؟

واقعا شادم!!


پیوست:اعتراف می کنم این پستم هیچ ربطی به این ۲سال اخیر نداره!

پیوست۲: اعتراف می کنم که خیلی گنگ و نامفهومه

اما  امیدوارم حق مطلبو گفته باشه!!!

پیوست ۳: امروز شاید یه بسته برسه دست یه عزیز، كاش خوشحال بشه.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388  توسط شیوا  | 


ز بس بیتاب آن زلف پریشانم، نمی دانم!

حبابم، موج سرگردان طوفانم؟نمی دانم!

حقیقت بود يا دور تسلسل ،حلقه ی زلفت؟

هزار و يك شب اين افسانه ميخوانم،نمي دانم!

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو!

ولي از نحوه ي چشمت چه مي دانم؟نمي دانم!

چو اشكي سرزده يك لحظه از چشم تو افتادم

چرا در خانه ي خود عين مهمانم؟ نمي دانم!

ستاره مي شمارم سالهاي انتظارم را:

هزارو سيصد و چندين و چندانم؟ نمي دانم!

نمي دانم ،بگو عشق تو از جانم چه مي خواهد؟

چه مي خواهد عشق تو از جانم ؟نمي دانم!

نمي دانم به غير از اين نمي دانم چه مي دانم؟

نمي دانم، نمي دانم، نمي دانم، نمي دانم!

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388  توسط شیوا  | 


خوشحالم

دیروز....

خوشحالم

و دیگر حرفی نیست...

 

"صدای باد در مهتاب پیچید

درون شهر عطر خواب پیچید

کنار نسترن در زیر ایوان

صدای بوسه های ناب پیچید"

"نصرت رحمانی"

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388  توسط شیوا  | 


چهار شنبه یه شب خوب بود در نبود بهترین خوبها...

عجیبه نه؟؟؟

اما یه شاعر خوب خاطره ها اینجا بود اگرچه خیلی از خاطره سازها نبودند:

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!

 

تکاندن برف

از شانه های آدم برفی ؟!

 ...

صدای قلب نیست 

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

 

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی

 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388  توسط شیوا  | 


نمی دونم چمه

شاید یه بغض بزرگ دارم که می خوام بشکونمش به هزارتا فریاد

نمی دونم این روزا امتحانای نداده خسته ام کرده یا نگاه های سرزنشگر یا این تصویر

یه تصویر شکسته که نمی دونم شکستگیش از منه یا از آینه؟

خسته و بی تاب ام

...(این مال خطیه که نوشتم و پاک کردم!)

خدا کنه شکستگی از این آینه ی قدیمی باشه نه از...

 

نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388  توسط شیوا  | 


با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفش-آبی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

                                             قیصر امین پور

 

محض تجدید خاطره...

نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388  توسط شیوا  | 


امروز باد دست دخترکان قاصدک را گرفته بود

تمامی آنان که

               کسی در جایی چشم در راهشان مانده بود

بارها من نیز چون او

             به میان انبوه حضور آنان دمیده بودم

                                       تا در حضوری محو

                                                      برسانند پیامم را

و اینبار باد 

           چه بی پروا می دوید

                          میان دشت قاصدکان

                                    تا تمامی به جا ماندگان را

                                                             ببرد با خود

و من

         چه بی صدا بجای ماندم...

نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388  توسط شیوا  | 


Blog Skin