تبليغاتX
یاد ایام
هر آنچه از او به یادگار مونده
چقدر دلم گرفته،نمی دونم چرا...

نه،می دونم چرا،چون واقعا خواستم و تلاش کردم ولی بهش نرسیدم!

ای خدا،این روزا اینقدر اتفاقات شیرین و تلخش کنار هم بوده که اگه بخوام از زندگیم یه نمود سه ماهه بدم احتمالا بیشترش از این روزاست. ولی خب باید خودمون بخوایم تا یه تغییر رخ بده،الانم مهم اینه که من می خوام اون تغییره رخ بده،ظاهرا هم باید براش سخت تلاش کنم دیگه،چاره ای نیست،پس پیش به سوی تلاشهام!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 7:11  توسط شیوا  | 

آره امسال هم ،تولدم اومد و رفت اما...

چندتا فرق بزرگ داشت:بزرگترینش مال خودمه،بعد هم تولدی که توی کانون کنار بچه ها و دوستام داشتم! شوخی های بچه ها و  تار زدن و خوندن یکی از دوستان و دیگه کلی کتاب و گل که دوستان زحمت کشیدن. خلاصه همش شد خاطره!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:52  توسط شیوا  | 

امروز میلاد ماهی کوچک من است

آری میلاد او ،نه این تن خسته

میلاد دلی که در آرزویی می تپد

و من با همه ی خستگی

تا رسیدن به آرزویش 

با اویم

چرا که آرزویش  آرزویم است!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط شیوا  | 

می خواستم یه پست بزنم که برای یکی دردو دل کنم ولی انگار واجب شد که اول اینو بنویسم:

چند وقت پیش از یه واسطه ی دور شنیدم عده که اتفاقا هم دانشگاهیم بودن دارند روی یه خودرو کار می کنند، اونم برای مسابقات، خوشحال شدم،خیلی

آره من خودمم شاید یه جور دیگه دارم تلاش می کنم، من خودمم برای گریز از تک بعدی شدن دارم تلاش می کنم که حداقل فقط با اسم یه مهندس از اینجا نرم بیرون.حالا آقای مهران خان(اگه این اسم خودت باشه)از یکی از دوستانتون می شنویم که چنین است و چنان ،نظرم رو می گم. تو هم بجای اینکه اونجوری جوش بیاری بیا و حرفت رو بزن، من همین حالا و با توجه به حرفای دیگه ای هم که شنیدم می دونم قضاوتم اشتباه بوده ولی خیلی قشنگتر بود میومدی و خیلی راحت حرفتو می زدی. ما ،همه مون عادت داریم که اول دعوا کنیم بعد حرف بزنیم،

پس اولا تبریک

ثانیا یادتون نره که حرف حساب همیشه شنونده داره!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:15  توسط شیوا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:8  توسط شیوا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:6  توسط شیوا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:3  توسط شیوا  | 

سلام

آخیش بعد از مدتها می نویسم.ببخشید این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود واقعا هم خسته شدم.

اینه که یکم توی این وبلاگ کم کار شدم. امروز هم می خواستم چندتا از شاهکارای این چند وقته رو بزنم که نشد ولی خب می زنم قول میدم.

دیروز تولد بود تولد یکی که ...

من تمام تلاشم رو کردم که با تولدهای قبلیش متفاوت باشه واقعا تلاش کردم نمی گم همون شد که می خواستم ولی خب خودم راضی هستم حداقل براش فرق داشت. همینجا هم بازم بهش تبریک می گم ،به اونی که خیلی چیزها یادم داد تا اینی باشم که هستم. می دونم بی اشتباه هم نبودیم هر دومون ولی یه جورایی هر دو بزرگ شدیم . منم توی این مدت کم اذیتش نکردم ولی خوب چون بچه ی خوبی بوده تحمل کرده هر چند هنوزم نمی دونم چی رو اینطوری تحمل می شه کرد ولی اندازه ی یه دنیا قاصدک ممنونم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:43  توسط شیوا  | 

نمی دونم می خوام چی بگم اینقدر صدا تو سرم هست که موندم که کدومو بنویسم.

دیشب ساعت یک بامداد یکی از دوستان بهم زنگ زد و یه خبر داد. خبر فوت کسی که زیاد نمی شناختمش ولی می دونستم برای چند نفر چه موجود عزیزیه!!!

یه دختر شاد و پر انرژی که وقتی جایی می رفت همه ی اطرافش رو پر از نور می کرد ،یه بچه شیطون که....

اسمش نسیم بود و شاید یه جورایی مثل اسمش آروم توی هر سوراخی سرک می کشید و حالا هم با یه حرکت آروم از پیش ما رفت. امروز خیلی دوست داشتم با یه گریه خودمو خلاص کنم اما انگار اشکهام هم باهام قهرند!!! اینه که دارم می نویسم به این امید که یکم از باری که تو دلمه کم کنم!!آره عزیز امروز خیلی دل تنگم ،خیلی سخته هم به این فکر کنی که جای اون می تونست یکی از عزیزانت باشه و هم به این که اون خودش عزیزه یکی دیگه بوده!

اونوقت که در حالی که دلت قدر یه دنیا گرفته خدا رو شکر می کنی که عزیزانت همه در کنارتند. و بعد احساس گناه می کنی که چرا همچین فکری می کنی ، این دورغه اگه بگیم ما این فکرارو نمی کنیم این یه احساسه آنیه که ذهنت سریعا روش متمرکز می شند.

اما نسیم...

نمی شناختمت ، نه زیاد، اما از همون لحظه که فهمیدم، وجود یه جای خالی رو درون خودم حس کردم و بدتر از همه یاد اونی افتادم که وجودت براش چقدر عزیز بود. یاد حال اون افتادم که توی اون لحظه های آخر کنارت چی کشیده و حالا تا سالها باید به این فکر کنه که اگه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:7  توسط شیوا  | 

سلام

وسلام نام خداست

دیروز دلم گرفت ولی نه مثل همیشه، نه مثل گذشته، نه مثل تمام دل گیری هایی که بوده!

دلم از ترس گرفت. ترس برای نبودن و از دست دادن یه چیز!!

آره ،تا زمانی که به هیچ چیز دل نبندی ،آزادی و رها ، نه اینکه خوب باشه ها، نه ، توش تنهایی، ولی وقتی به یه چیز دل می بندی، می بینی هر روز و هر ساعت و هر لحظه ب فکرش هستی و نگران!!!

قشنگه ، کاشکی تو هم تجربه اش کنی!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:40  توسط شیوا  |