یاد ایام
این درس نحس انتقال جرم بلاخره پروژه اش هم ارائه دادیم تموم شد!!! آخ که چقدر خوبه! فقط افسوس میخورم که روز مادر خونه نیستم! اما واسه مامانم یه سوپرایز خیلی خوب دارم!!! یعنی واسه ی من ۶۰-۷۰ اینم بسه! فردا باز از اون روزهای محشره که بیتاب رسیدنشونم! ایشاا... که خوش میره! (۳تا ارائه و یه میان دیگه دارم اما شاد شادم!!!!) دیگه داد و فریادم رو از نفهمیه خیلی هارو اینجاهم نمی گم! وقتی امروز تو وب آیور خوندم استادش رو به چه دلیلی اخراج کردن موندم! از رفتنش ترسیدن؟ به قول مریمی دست پیش رو گرفتن که.... درسهای نداده و پیچوندنای مسخره، نگاه درمونده ی دانشجویی که استاد نداره، نگاهی اونی که یه عالمه سوال داره و من وقت جوابش رو ندارم... چقدر از دانشگاه های این مملکت داره بدم میاد. کجاست دانشگاه سالهای ۸۵~۸۶؟ اونجایی که منو عاشق کرد؟ یادم نمی یاد؛ اما این روزها عجیب داره بهم سخت میگذره. ولش کن نمی هوام ازش حرف بزنم. از روز سر شکون من چند روز گذشته؛ حس نوشتن نداشتم تو این روزها!!!! کلی اتفاق خنده دار و جالب هم افتاده. از تصمیم دوچرخه سواریه هر شب ما تا تهدیگ طلاییه مریمی که نشون داد وقت شوهردادنشه بلاخره. امشب موقع دوچرخه سواری یه مصدوم داشتیم که اگه بخوام بدجنس باشم تقصیر خودش بود. می دونی آدمی که با خودش لجبازی کنه و بخواد حرفش رو پیش ببره همینه. اون که نمیخواست 15دقیقه منتظر دوچرخه سالمها بمونه که مبادا وقتش حیف نشه؛ با دوچرخه ای که ترمز نداشت تو سرپایینی داشت دوچرخه بازی یاد میگرفت!!!!! افتادن همانا و الان 2ساعته با بچه ها بیمارستان واسه عکس گرفتن رفتن همان!!! می دونی وقتی بیدقتی کار دستت میده بنظرم حداقل مزاحم دیگران نشو! ایشاا... که چیزی نباشه اما نگرانمون کرده! نزدیک بود سرم رو بشکونم! الان یه سردرد بد و به بریدگی سر برام مونده! امروز خیلی ها حالم رو پرسیدن، مریمی هم دعوام کرد چرا همون موقع بهش زنگ نزدم. .... حس نوشتم ندارم، بعد میگم برات اما این روزا میگم بی تو نمی تونم. آره عزیزم ، عاشقم من، عاشق تک تک لحظه های با تو بودن. ... اینا تموم حرففهاییه که تو می دونی و من هر شب با رویاشون می خوابم. اما این سری جدای از همه ی قشنگی ها برای من ،کلی تلخی هم تو تهران دیدم! دختری که با لیسانس جامعه شناسی تربیت مدرس تو خونه ها کار میکرد. پیرمردی که با اون سن تو ترمینال ، تو سرمای صبح با یه کفیه پلاستیکی و یه بند یه دمپایی ساخته بود... کلی بچه ی گل فروش و حاجی فیروز دیدم... حس تهی بودن داشتم. حس سرمایی تو تنم بود که گرمای دستات رو فریاد میکرد. گفت:... گفتم:نکن، دلتنگ میشم!!! گفت:... گفتم: شوخیه؟ گفت:...
صدای آهنگ محبوبم اومد، گفتم:سلام علیکم!!! -:... تو فکر چیزیایی هستی که از دست میدی، لحظه هایی که باید باشی و تو فقط الان باید از دور نظاره شون کنی، کسایی که دوست داری باشون همراه باشی اما نیستی، حتی اونایی که دوستاتن و تو فقط بخاطر کلی خاطره دوست داری تو شادیشون سهیم باشی... تو فکر کارایی هستی که باید باشی تا پیش برن یا ... میای ۳۰۸، بازم کلی شوخی و خنده همش تحت یه مضمون، نمی دونی دوست داری همرنگ شوخیاشون بشی یا نه.. همش گیجی به خاطر چیزی که باید تو این روزا می بود و نیست. از دور بودن از همه خسته ام، از فریاد زدن چیزیایی که بهشون نیاز دارم خسته ام.
![]()


