تبليغاتX
یاد ایام

این هفته که نشد تا بعد....

نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط شیوا  | 


یعنی جمعه کیا اینجان؟؟؟؟

نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388  توسط شیوا  | 


سلام

جاتون خالی دیروز آز حرارت داشتم،یه آزمایش سه ساعته رو در نظر بگیرید که تازه وسطش آزیست بیاد بگه :"آخی،این دستگاه ،این صفحه اش که دارید باهاش کار میکردید مشکل داره،اون یکی آزیست اشتباه کرده!"و تازه شما دوباره شروع به کار کنید که بازم بیاد برگرده بگه وایسید ببینم می شه درستش کرد؟!؟!؟

خلاصه از این آز ما چیزای زیادی یاد گرفتیم:

۱-دستگاه تشعشع حرارتی دوتا صفحه ی سیاه داره که همیشه اونی که خرابه سهم ماست!

۲-اون یکی آزیستمون تهرانیه!!(در بیان علت خستگیشون گفتند!)

۳-اعداد همیشه اونی  که هستن نیستن!(ترموکوپل میگه ۶۴،دماسنج میگه۷۸،پیدا کنید پرتقال فروش را!!!!)

۴-گاهی به جای اثبات قانون میتوان مورد دار بودن دستگاه را اثبات کرد!

خلاصه آز آموزنده ای بود!!!

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  توسط شیوا  | 


من چه در وهم وجودم چه عدم،دل تنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم


راز گل كردن من،خون جگر خوردن بود

از در آميختن شادي و غم دل تنگم


خوشه اي از ملكوت تو مرا دور انداخت!

من هنوز از بلغ ارم دلتنگم


گرچه بخشيد گناه پدرم آدم را!

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم


حال،در خوف و رجا رو به تو بر مي گردم

دو قدم دلهره دارم،دو قدم دلتنگم


نشد از ياد برم خاطره ي دوري را

گرچه امروز رسيدين به هم!دلتنگم!


آره دلم تنگه برا ه عدس پلوي يزدي ، براي صداي جيغ گچ روي تخته سياه، براي خنده هاي بي دغدغه

واي كه دلتنگم،دلتنگ اونايي كه بودن و امروز نيومدن!

دلتنگ اونايي كه هستن و دوباره فردا ميرن!

دلتنگ اولين نمايشگاه كتابي كه بودم و اختتاميه اش يك صداي تار بود!!!

بقول قديميا اگه نمايشگاه ما پارتيشن جديد نداشت ، صميميت داشت، دوستي داشت، كلي آدم داشت كه عاشق بودن توي تك تك لحظه هاش بودن

اگه هيچي نبود دبير و مديرش براي همه برادري كردن ،دوستي كردن و من الان سال دوميه كه با اون دوستيها دارم زندگي مي كنم!!!!

به ياد بچه هاي خوب هفتمين نمايشگاه كتاب پنجره!

نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388  توسط شیوا  | 


نمی دونم

مگر در میان رنگهای رنگینکمان سیاهی را جایی هست؟؟؟

پس چرا از پس سرخ و نارنجی و درخشندگی زرد مرا سیاخی نوید داد؟

نمی دونم؟

نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388  توسط شیوا  | 


حال اين روزهام از شاعر خوب لحظه هام:

"عريانترم ز شيشه و مطلوب سنگسار"

خورشيدم و شهاب قبولم نمي كند

سيمرغم و عقاب قبولم نمي كند

 

عريانترم ز شيشه و مطلوب سنگسار

اين شهر بي نقاب قبولم نمي كند

 

اي روح بيقرار چه با طالع ات گذشت

عكسي شدم كه قاب قبولم نمي كن

 

اين چندمين شب است كه بيدار مانده ام

آنگونه ام كه خواب قبولم نمي كند

 

بي تاب از تو گفتنم و حيف،قرنهاست

آن لحظه هاي ناب قبولم نمي كند

 

گفتم كه با خيال دل خوش كنم ولي

با اين عطش سراب قبولم نمي كند

 

بي سايه تر ز خويش حضوري نديده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمي كند

                                                        م.ع.بهمني

هر لحظه از اين روزها كه ميگذره قويتر مي شه

دل گرفته

مگه هواي خيس شدن زير گريه ي غم ابرها گناهه؟؟؟

نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388  توسط شیوا  | 


خب عزیزم تولدت مبارک

چقدر دوست داستم که صبح زود بهت زنگ بزنم و از خواب بیدارت کنم و بگم پاشو خانوم!!پاشو که بیستو یک سالگیت هم گذشت و ...

اما از صبح تا ساعت۱ اصفهان دنبال یه قرص بودم،اما...

بیخیال

دلم این روزها از روزگار گرفته!!!

اما تولدت مبارک محبوب جونم

نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388  توسط شیوا  | 


 تولد خکستری

این پست هم در عین استقلال از دیگر پست ها اما باز در همان دوره روزهایی که میگذرد نوشته شده...

پس پیشاپیش ببخشید!!!

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  توسط شیوا  | 


این روزها که میگذرد خوشحالم که می گذرد!!!(جمله ای از ک دوست!)

نمی دونم ا شلوغی این روزها بگم یا از تولدی که در سکوت گذشت یا از خستگی  دیدن روزهای خاکستری، نه نمی گم سیاه اما خاکستری !!!

نمی دونم اما...

شاید نباید هیچی بگم از شلوغی این روزها از بچه هایی که گرفتند، از آتش ها ،از اخراج ها.

بعضی میگن اگه الان حرف نزنیم پس  کی حرف بزنیم،اما الان بحث حرف زدن نیست ،بحث چگونه حرف زدنه... خدایی خودمون قضاوت کنیم  لین شلوغی ها،این تخریب ها چیزی رو عوض کرد؟آیا اگه بحث اینگه یارو تنش داغه نبود بازم اون اخراجی می گفت :به جهنم که اخراجم کردند؟؟؟

نمی دونم...

اما من اشک رو توی چشمهای مادرش دیدم، اما من امید به بخشش رو توی چشمهای پدرش دیدم. میگن مگه انقلاب اینجوری نبود؟ اما من حرفم اینه که مگه خفقان الان مثل دوران شاهه؟

قربون صداقتتون،خودتون بگید توی دوستها و آشناهای خودتون،نیستن اونایی که اگه بخوان مجلس عروسیشون آنچنانی باشه هم راحت برگذارش کنند؟خودتون بگید اگه کسی بخواد اینجا  ... بخوره می تونه!اونایی که بخوان تسبیح بچرخونند هم می تونند. بخداییش قسم که انصافم خوبه!!!

چرا وقتی برای فلان شخص شلوغ میشه میگیم همه از دهات اطرافند اما وقتی بمان شخص میان همه شجره نامه ی اصفهانی بودن همراهشونه؟؟؟ خودمون رو گول می زنیم؟چرا یکی اعلام می کنه اگه من نشدم بدونید تقلب شده؟چرا باید از مردم استفاده ی ابزاری بشه؟آقای فلان،تو که داعیه ی ریاست جمهوری داری،خب حداقل خودت برو حقتو بگیر اگه واقعا در حقت نامردی شده!!! آقای فلان گرفتن حق من پیشکش،خدا نیاورد روز ی  را که برای گرفتن حقم محتاج تو گردم  اما خودت قضاوت کن آن مادر و دختر،آن کودک دوازده ساله چه گناهی داشتند ؟می گویی از شما نبوده اند ،خب ،قبول ،اما به اسم شما که بوده اند!!!چرا آدمی باید این اجازه را بدهد که به اسمش قتل صورت گیرد؟

مگر ما رهبریمان را قبول نکردهایم؟اصلا خود من ،مگر فقط به خاطر همین رهبری نبوده است که آمده ام پای صندوق ها؟؟آهای دانشجو چرا فریاد می زنی که دانشجو طرفدار میر حسین است؟مگر من دانشجو نیستم مگر اینها که شنبه با خواندن آمار در سایت خوشحال می شوند دانشجو نیستند؟مگر همان هم اتاقیت ،همان دوستی که در کلاس پهلوی تو می نشیند دانشجو نیست؟حال اگر هم شهری تو نباشیم،اگر از همان سطحی آمده باشیم که به آن طبقه ی کارگر می گویند رایمان رای نیست؟

 

آهای مدعی آزادی ،این کدامین آزادیست که از نای تو آواز می شود؟آزادی برای قشر مرفه جامعه ؟مگر نه اینکه این قشر هم اکنون هم با پول همه چیز را بدست می اورد؟یادت هست خودت به من گفتی چرا باید اینگونه باشد؟؟؟؟چرا باید عده ای با پول دانشجوی خواجه نصیر شوندو با پول بورسیه ی آلمان و ....

حال چه شده است که نگاه نمی کنی که اینان که اعتراض می کنند و پی آزادی ضایع شده ی خود هستند همان هایی هستند که تو خود به خریداری همه چیز با پول متهمشان می کردی!!!

اینها که چیزی کم ندارند!اینها را که بگیرند که با ارث پدرانشان تا شب آزادند!این منو و تو هستیم که چشمان نگران مادر بدرقه ی مان می کند  و دعایش پشتمان است تا برگردیم خانه!!! او که فرق تظاهرات  و پارتی را نمی داند!!!

آخر گاهی نگاهی کن با کدامین نگاه هم منظر نشسته ای!!!

حرفی ندارم،فقط دلم برای نگاه نگرانی می سوزد که گاه چنان بهش سخت می گذرد که...

نه، بگذار خودت درکش کنی،مگر یک عمر که شنیدیم فهمیدیم؟ما نسلی هستیم که نا نبینیم و لمس نکنیم اعتقاد نمی یابم و هیهات از تاوان این لمس کردن!!!

درست مثل باور به قدرت سوزندگی آتش است ... فقط کاش دیر نباشد آنگاه که ...

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388  توسط شیوا  | 


چنارها را برای تنهایی خود بگذار

اینجا دیر زمانیست در قار قار کلاغ

تنهایی پریده است

اینجا برگها را باد می برد در دور

اینجا سقوطی در هبوط عین معراج است

اینجا آدمی را به شاخه ای گندم یا دانه ای سیب نمی فروشند!!!

ینجا من پرواز در باد رو دوستتر میدارم!!!!

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388  توسط شیوا  | 


Blog Skin